دل سوختگان

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نيست ز عالم کم باد
ديدي که مرا هيچ کسي ياد نکرد
جز غم کا هزار آفرين بر غم باد

در عشق توام نصيحت و پند چه سود
زهراب چشيده ام مرا قند چه سود
گويند مرا که بند بر پاش نهيد
ديوانه دل است پاي بر بند چه سود

من ذره و خورشيد لقايي تو مرا
بيما غمم عين دوايي تو مرا
بي بال و پرم در پي تو مي پرم
من که شده ام چو کهربايي تو مرا

غم را بر او گزيده مي بايد کرد
وزچاه طمع بريده مي بايد کرد
خون دل من ريخته مي خواهد يار
اين کار مرا به ديده مي بايد کرد

آبي کز اين ديده چو خون ميريزد
خون است بيا ببين که چون ميريزد
پيداست که خون من چه برداشت کند
دل مي خورد و ديده برون مي ريزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده م شيدا باده
با هشياري غصه هر چيز خوريم
چون مست شديم هر چه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تير بلا خواهم کرد
عمري که نه در عشغ تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو اي جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

تا با غم عشغ تو مرا کار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار که اين بار افتاد

سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش ترا ترانه اي بس باشد
در کشتن ما چه مي زني تيغ جفا
مارا سر تازيانه اي بس باشد

ما کار و دکان و بيشه را سوخته ايم
شعر و غزل و دوبيتي آموختا ايم
در عشغ که او جان و دل و ديده ماست
جان و دل و ديده هر دو را سوخته ايم.

/ 36 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

ســلام آرزو کجايی خانومی خيلی کم پيدا شدی ديگه آپ نمی کنی يه خبری از خودت بده ...درضمن سال نوتم مبارک.

*(¯`·._.·´¯)*فــــــــــــــــــــروغ*(¯`·._.·´¯)*

سلام خاله جونممممممممممممممم با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود. با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد دريايي من

مرضيه و محمد

سلام.خوب هستید.ممنون از محبت شما.ما آپ هستیم سر میزنید؟

سها

سلام به روز هستم

MOO

سلام . ملت چقدر سنگين در ميخونن . بلاگت چرا ساکته؟

محسن«دردهاي تنهايي»

سلام خاله ريزه ...خوبی؟......... کجايی؟.....مشغول امتحانات و درس که بعيد می دونم ... تا اينموقع؟؟؟!!!............ نکنه خسته شدی ....اميد که زودتر برگردی...خيلی وت بود سر نزده بودم....دلم تنگ شده بود ....منم برگشتم.......زنده باشی...محسن

پيام بازرگاني

سلام خاله بدقول. پيشمون که نميای . بلاگتمونم که نميای . خودت مجازاتتو انتخاب کن

محسن«دردهاي تنهايي»

سلام دوباره....من هم الان چيزی نمی بينم!!!<.......درست شد خبرم کنی هااا....منتظرم.........زنده باشی........محسن

شيرين

سلام عزيزم ميگم آرزو من برای تو نظر نذاشتم؟ يادمه گذاشتم هاااا...الان که ميبينم نيست خيلی تعجب کردم. راستی نسبت به وبلاگ من لطف داری.حالا چرا آپ نميکنی ؟؟؟؟...قربونت...منتظرم

لاله

مرسی خاله ريزه ی عزيز